ولی حالا...مگر من چه بدی به اوکرده بودم.....آخرچرا؟
اشک هایم روی گونه هایم سرمی خورد.هواسردبودوبرف می بارید
نمی دانم چرا به بیرون ازخانه آمدم وآن صحنه رادیدم
پسرک آدامش فروشی به کنارم آمد وگفت:
خانم تورو خدایه آدامس بخرید.توروخدا....
سرم رابالا آوردم وناخواسته سرش دادکشیدم:
آدامس بخورم که چی بشه؟ها! که چی؟ اگه تو می دیدی که کسی که عاشقشی جلوی چشات داره بهت خیانت
میکنه آدامس می خریدی؟هان جواب بده!
اشک درچشمان پسرک حلقه زد.به خودم آمدم وباخودم گفتم:آخراین پسر چه گناهی مرتکب شده که من سرش
دادمیزنم!
خم شدم واشک هایش راپاک کردم
پسرک بادست های کوچکش اشک های مراپاک کرد
چه حس خوبی بود.حسی که آرزویش راداشتم ....حس مادر شدن
کیف پولم راازکیفم درآوردم ومقداری پول به پسرک دادم
ولی قبول نکردویک جعبه شانسی به من دادورفت
دلم پیچ میزداحساس تهوع داشتم
جعبه شانسی رابازکردم.....
یک دسته کلیدبه شکل قلب که رویش نوشته بود دوستت دارم داخلش بود
امادیگردیر شده بود قرص ها کارخودراکرده بودند.....
نظرات شما عزیزان:
ahmad 
ساعت22:02---10 آبان 1389
_____██████ ___________
____████████__________ ▌
___███____███_________ █
___██_______██__________▌
__███________█__________▌
__▌●█________█_________█
__███_______ █_________█
___██_______█________██
____________██_______██__▌
____█______██______███_ █
_____▌_____██_____████_█
__________███___█████_█_█
________███__██████__█_█
______███__████____██_█
_____███_█████_████_█
____████_██████_███_█__▌
___████_█ █__███ _█__██_▌
__█████_████_▌_█_███_▌
_█████_██___██___██_█
_█████_███████_███__█__